| |
| سه شنبه 22 فروردین ماه سال 1391 |
| ورق پاره های همزاد |
دیشب دیر وقت بود که زنگ اپارتمان رو زد. از سوراخ درب نگاه کردم کسی نبود...توی خواب و بیداری طوری که چشمام رو کامل باز نکنم در رو باز کردم .میترسیدم اگر کامل چشمام رو باز کنم خواب از سرم بپره یه دفعه... تا در رو باز کردم توی تاریکی دستش رو اورد جلو یقه من رو محکم گرفت و گفت:علیرضا! احمق! بیدار شو! چشم که باز کردم ... همزادم رفته بود و کف دستام خیس از عرق شده بود. |
|
| |
| شنبه 6 اسفند ماه سال 1390 |
| خسته |
خدایا! دختران نباید خاموش بمانند هنگامی که مردان نومید و خسته پیر میشوند! ا-بامداد |
|
| |
| سه شنبه 6 دی ماه سال 1390 |
| ورق پاره های عشق |
همیشه آروزیم بوده وقتی دعوایمان میشود یکی کوتاه بیاد ..و بعدا با آرامش بشینیم و حرفامون رو بزنیم. راستش اخرین بار که بحث کردیم و چند شب بعد من زنگ زدم ...خیلی خوشحال شدم که با ارامش صحبت کردیم و گذشته ها رو به باد سپردیم. من و تو این چیزا رو خوب یاد گرفتیم...با اینکه به هم نگفتیم هرگز! گرچه میدونم این واژه چقدر دستمایه ادمهای بی مایه شده. اما من "میخوام بگم دوستت دارم به پنجره به آسمون به این شب آیینه دزد به تک درخت کوچه مون میخوام بگم دوستت دارم..." بشنو !
|
|
| |
| دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390 |
| ورق پاره های من |
 هامون: "اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم، که دیگه من ، من نیست. یعنی منِ خودم نیستم" |
|
| |
| یکشنبه 15 آبان ماه سال 1390 |
| شکفتن در پاییز |
من هفده پروانه را می خندانم،هفده بوسه را سوار هفده قاصدک می کنم ، هفده آه را به سوی کسی که تو را به من داد ،پرمی دهم. هفده غنچه را می بویم، هفده شمع را و هفده بار دلم را آب می کنم و هفده هزار بار با هفده اسپند که چشمت نزنند برای تو به اتش میریزم.! دلم برایت تنگ شده ... طلوعت،شکفتنت در پاییز ،لمس بودنت ،تبلور حضورت ،... همه و همه مبارک! . |
|
| |
| سه شنبه 22 شهریور ماه سال 1390 |
| تو کجایی؟ |
بارها و بارها به یاد تو این شعر بامداد را خوانده ام و هر بار آستینم از اشک تر میشود... "تو کجایی؟ در گسترهی بیمرزِ این جهان تو کجایی؟ من در دورترین جای جهان ایستادهام: کنارِ تو. تو کجایی؟ در گسترهی ناپاکِ این جهان تو کجایی؟
من در پاکترین مُقامِ جهان ایستادهام بر سبزهشورِ این رودِ بزرگ که میسُراید برای تو." |
|
| |
| یکشنبه 5 تیر ماه سال 1390 |
| ورق پاره های بغض |
این من بی تو ، کی رام میشود...؟ کی عادت میکند که اینقدر بی قراری نکند...؟ چیزی سیب گلویم را میفشارد...بغض سراسر وجودم را در خودش مچاله کرده و له میکند. و اشک که همچنان هر روز بی دلیل در چشمانم حلقه زده و عکس تو را در برابر دیدگانم محو کرده است. من بند بند وجودت را میخواهم ...و افسوس که هنوز این را نفهمیدی و هر روز بهونه میگیری. هر روز هر روز هر روز |
|
| |
| چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1390 |
| ورق پاره های بی خوابی |
تو که گذاشتی و رفتی به خوابهای من چکار داری؟ میشه تنهام بگذاری؟که به درد خودم بمیرم؟! دیشب...نیمه های شب بود که بیدارم کردی...بی خوابم کردی.! خواب شیرین من رو به هم ریختی. رفتم سراغ شیشه قرصهام..اونها هم تموم شده بود از شانس من! باید یه جایی بنویسم که فردا دوباره بخرم. اهنگی که یه بار بهت داده بودم رو دوباره گوش دادم... بشنو ماه بانو! تا دم صبح که خوابم برد... "من و درد جدایی وای بر من ازین عشق خدایی وای بر من..." |
|