| |
| شنبه 10 اسفند ماه سال 1387 |
| ورق پاره های عشق |
و عشق، صدای فاصله هاست... صدای گامهای توست که نزدیک و نزدیک تر میشود. عشق گرمی نفسهای من است ، روی گونه های خیس تو عشق نگاه خیره من است ،به نا کجا آباد فاصله مان. عشق فریاد چشمان من در سکوت محزون بغض فشرده ی گلوی توست. عشق دستان یخ زده ی من است، مابین انگشتان گرم و زیبای تو عشق بوسه گرم من است، بر دست مهربان تو عشق تحمل تمام این دلتنگیهاست...تحمل بی تو بودنها! عشق تمام من است ...نیاز با تو بودنها! |
|
| |
| سه شنبه 10 دی ماه سال 1387 |
| ورق پاره های تولد |
دیروز سالمرگ یکساله قبلی زندگی من بود.چرا باید این روز با بقیه روزها فرق داشته باشه؟ وقتی که شـــمعها رو فوت میکردم ، بهم گفتی یه آرزو کن ! ولی من با خودم گفتم: آرزوی من هرچقدر هم که دور و دراز باشه باز هم به طبع بلـند تو نمیرسه. |
|
| |
| دوشنبه 27 آبان ماه سال 1387 |
| خواهش |
تمام روز از میان گِل سخت خیش آهنین را به دنبال میکشد و شب خسته و ناتوان به خواب میرود. همسر جوانش شب دیگری را کام ناگرفته به بستر میرود، و فصل بارانی را نفرین میفرستد... |
|
| |
| چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387 |
| ورق پاره های صفر |
فکر میکنی این دفعه چندمه که داری قهر میکنی؟ فکر میکنی این دفعه چندمه که من باید نازت رو بخرم؟ فکر میکنی این دفعه چندمه که دوبار باید غرورم رو بشکنم؟ فکر میکنی این دفعه چندمه که من باید خودم رو به در و دیوار بزنم تا از من دلخور نشده باشی؟ کاش میشد دیگه اینطوری نشه! اما همیشه یک اتفاق همه چیز رو به هم میریزه! و ما رو دوباره برمیگردونه به نقطه صفر ، به منطقه مرده! |
|
| |
| دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387 |
| ورق پاره های مرگ |
در خدمت خلق بندگی ما را کشت ... وندر پی نان دوندگی ما را کشت هم محنت روزگار و هم منت خلق... ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت! علی اشتری خسرو شکیبایی هم رفت.! و ما دوره میکنیم شب را و روز را ..... هنوز را |
|
| |
| سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 |
| ورق پاره های بهانه |
از دست این میگرن لعنتی!
صبح با سردرد بیدار شدم...دیگه عادت کردم...
اما وقتی سردردهای تو شروع میشود ، تمام وجود من هم با تو میلرزد. مغزم تیر میکشد، و قلبم تو را فریاد میزند.
من عادت ندارم چشم های درشت و زیبای تو رو ،قرمز و ورم کرده ببینم...اونوقت داغون میشم.!
بارها با خودم فکر کردم که دوست داشتن چشمهات برام مهمتره یا دوست داشتن خودت؟
دوباره دلم بهونه چشمات رو گرفته.!
|
|
| |
| یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| کارد میوه خوری |
همراه زنی که دوستش داشتم خانه مان را تمیز می کردیم که کاردی زیر یخچال پیدا کردم.کارد میوه خوری کوچکی بود که سال ها پیش گم کرده بودیم و از یاد برده بودیم.کارد را به زنی که دوستش داشتم نشان دادم.او گفت:ای وای کجا پیداش کردی؟بعد از آن که گفتم کارد را روی میز گذاشت و به اتاق دیگر رفت تا به کار نظافت برسد.آشپزخانه را که تمیز میکردم یاد اتفاق چهار سال پیش افتادم که باعث شد کارد زیر یخچال برود.
شام مفصلی خورده بودیم و جام ها را پی در پی خالی کردیم.همه ی چراغ ها را خاموش کردیم لباس هایمان را در اوردیم و به رخت خواب رفتیم.فکر کردیم باید حسابی حال کنیم...اما نمی دانم چی شد که موقع عشق بازی دعوایمان شد.هر دو حسابی قاطی کردیم.از این تجربه ها نداشتیم.خیلی عصبانی بودیم.حرف های تندی به زنی زدم که دوستش داشتم توی رخت خواب مرا با لگد زد.بلند شدم و رفتم به آشپزخانه.کورمال کورمال دنبال صندلی گشتم و نشستم.می خواستم دستم را به میز تکیه دهم و سرم را روی دستم بگذارم اما حس کردم ظرف های نشسته مانع است.خیلی دلخور بودم.هرچه روی میز بود به یک ضرب ریختم زمین.چنان صدایی کرد که ترسیدم.بعد هم سکوت بود.حس غم و اندوهی به من دست داد.فکر کردم همه چیز را شکسته و خرد کرده ام . کلی نا امید شدم. گریه ام گرفت.زنی که دوستش داشتم به آشپزخانه آمد و از من پرسید حالم خوب است؟گفتم :بله.چراغ را روشن کرد و به کف آشپزخانه نگاه کردیم.چیز زیادی نشکسته اما کف آشپزخانه کثیف بود.دوتایی خندیدیم وبعد به رخت خواب برگشتیم و مشغول شدیم.صبح روز بعد آشپزخانه را تمیز کردیم اما کارد را ندیدیم.
می خواستم از زنی که دوستش داشتم بپرسم که آن قضیه یادش مانده یا نه.از اتاق بغلی آمد و کارد را از روی میز برداشت و بی آنکه یک کلمه حرف بزند کارد را از روی میز برداشت و هل داد زیر یخچال.
مایکل اپنهایمر
ترجمه:اسدالله امرایی
|
|
| |
| یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 |
| ورق پاره های تخیل |
برگ برگ نوشته هات رو میخونم برام نوشتی:
"تو بلندای آن هرمی هستی که فرعون تخیل میتواند ساخت
و من ؛
آن مور که بزرگی تو را در چشم نمیتواند داشت."
|
|