X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

مانیفستهای پوچی

 

 نمیدانم! چگونه خود را از دست لاشه گریزانم 

  نجات دهم.

 

رنگ تنهایی به خود گرفته ام    و  اتاقم   تنها من و

  سایه ام را به خود جای میدهد.

 

بعضی وقتها صدای نفسهای خسته ام    و   بهم  خوردن

  اوراق  کتابی و تیک تاک عقربه ساعتم ؛    با دود ته سیگاری

  می آمیزد.

 

هرشب سایه ام خفه ام میکند و    باد   کتاب کهنه مرا مرور میکند.

 

هرشب تیک تاک ساعتهای دیواری ،

 

تکه تکه ام میکند،تکه تکه ام میکند، تکه تکه ام میکند...

 

                                                               "مهدی زریان "  

 

 

 

شاهزاده غمگین

 

هملت: آیا دختری داری؟

 

یولونیوس: دارم.سرور من!

 

هملت: مگذار که در آفتاب راه برود. ادراک،برکت است. اما ...

 

نه آنچنان که دخترت به تصور آورد.

 

پرواز

 

پایم را که روی پدال گاز می فشارم؛ به هیچ چیز فکر

نمی کنم...

 

حالا که یادم آمده ، قید ترمز را زده ام.

 

تپش قلبم که زیاد شده است نمی شنوم...

 

حالا که یادم آمده ، هیجان زده نمی شوم.

 

به سرازیری که میرسم ، چیزی را نمی بینم...

 

حالا که یادم آمده ، خیلی دیر شده است...خیلی دیر!

 

 

 

 

درد آزادی

 

ای آفریدگار!
با من بگو که زیر رواق بلند تو
آیا کسی هنوز یک سینه آفتاب
و یا یک ستاره دل
در خود سراغ دارد ؟
با من بگو که این شب تسخیر ناپذیر
آیا چراغ دارد ؟
آیا هنوز رأفت درخود گریستن
با کس مانده است ؟
با من بگو که چیزی جز درد مانده است ؟
با من بگو که گوی بلورین چرخ تو
آیا به قدر مردمک چشم های ما با گریه آشناست؟

زنده یاد پروانه فروهر

دلم از مرگ بیزار است

فرصتی      ای مرگ    تا برای آخرین بار    بربتم  را بردارم  و در این   کوچه های مرده       بنوازم   و بخوانم به شور !...

منوچهر آتشی هم رفت........

 

bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4