X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

بی خوابی

 

  مـــــــــرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد.غلــــــت

 می زنــــد، ملحفه ها را می اندازد،سیگاری روشن می کــــــند،

 کمی مطالعه می کنــد، دوباره چراغ را خاموش می کـــند،اما باز

 نمی تواند بخوابد .ساعت ســـــــه صبح بلند می شود.در خانه ی

 دوست و همسایه اش را می زند و پیـــش او درد دل می کند و به

 او میگوید که خوابش نمی برد .از او راهنمـــــــــایی میـــخواهــــد.

 دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خســــــــته شود.

 بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش

 کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بـــــلند

 می شود ، این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول

 حرفهایی می زند و مرد بازهم نمیتواند بخوابد. ساعت شش صبح

 تفنگ را پر می کند و مغز خود را می پکاند.مرد مرده است. اما هنوز

 خوابش نمی برد.

 بی خوابی خیلی بد پیله است.

                                                                          

                              ویرخیلیو پینی یرا

                              ترجمه اسدالله امرایی

 

 

 

 

bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4