X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

جوراب شلوارى

 هنرى دابینز آدم خوبى بود، سربازى معرکه. اما پیچیدگى توى کارش نبود. طنز و کنایه به او نمى‏چسبید. خیلى از خصلت‏‌هایش به امریکا رفته‌بود. گنده و پر زور و خوش‌‏نیت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شکمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏کوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتیم حاضر بود.

اعتقاد راسخى به مزایاى سادگى و رو راست بودن و تلاش و کار داشت. دابینز هم مثل کشورش به سمت رؤیاپردازى گرایش داشت. حتى همین الان که بیست سال گذشته، او را مجسم مى‏کنم که جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى کمین راه مى‏افتاد. این هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بینى خود بمالد و نفس بکشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏کند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏کشید و مى‏خوابید. درست مثل بچه‏اى که زیر پتویى جادویى امن و آسوده مى‏خوابید. جوراب شلوارى بیش از هر چیزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏کرد. او را به عالمى دیگر مى‏برد، جایى که همه‌چیز ملایم و متعادل بود. جایى که شاید روزگارى نامزدش را مى‏برد که با هم زندگى کنند.

 دابینز هم مثل خیلى از ما توى ویتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقیقاً باور داشت که جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏کند. فکر مى‏کرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ی شبیخون مى‏شد و همه‌ی ما کلاهخود به سر مى‏گذاشتیم و جلیقه‌ی ضد گلوله مى‏پوشیدیم، هنرى دابینز مراسم آیینى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پیچید و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خیلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.

دابینز رویین‏تن هیچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت یک خمپاره‌ی خوشگل آمد کنار پایش که عمل نکرد. یک هفته بعد توى دشت باز وسط معرکه‌ی آتش‏بازى گیر افتاد. هیچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عمیق کشید و جادو کار خودش را کرد. همه‌ی گردان به او ایمان آوردند. آخر دروغ که به این گندگى نمى‏شد. اواخر اکتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلکى بود. دابینز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پایین کرد. بعد دست کرد توى جیبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد. گفت: «نه عزیز! بى‏خیال! هنوز دوستش دارم. جادو که از بین نمى‏رود». همگى خیالمان راحت شد.

                                                                             تیم اوبرایان   

                                                                        ترجمه: اسدالله امرایى

bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4