X
تبلیغات
زولا

یادداشتهای یک مالیخولیایی

اندیشه

andishe

از جا می پرم ، اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم،بهتر می شد.

اندیشه ها بی مزه ترین چیز هایند.

حتی بی مزه تر از گوشت تن.دایم کش می آیند و مزه غریبی به جا می گذارند. ...

من وجود دارم.می اندیشم که وجود دارم.

اوه،این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است.

و من آن را می گسترم،آهسته آهسته...

ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم!

می کوشم،موفق می شوم، انگار کله ام از دود پر می شود...

و اینها باز شروع شد ؛ دود...نباید اندیشید...نمی خواهم بیندیشم... می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم.

نباید بیندیشم که نمی خواهم بیندیشم.

زیرا این همچنان یک اندیشه است.

 آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟

 

ژان پل سارتر --تهوع

bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4