X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

ورق پاره های سفر


بیا و مرا ببر
دیگر نه آفتاب گُر گرفته زبانم را روشن می کند
نه بال‌بال شب پره ای جانم را می شکافد
و نه شبنمی در قلبم آب می شود.

بیا

دستم را بگیر

و خرده ریز این کلمات تباه شده را

از پیشم جمع کن.

 

"شمس لنگرودی"

بودن و نبودن

دلم از مرگ بیزار است  ...که مرگ اهرمن خو 

آدمی خوار است!

ولی آن دم   که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم   که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است....

                                                                                      سیاوش کسرایی

میدانی که؟


به من سفارش کن گاهی از خانه بیرون بروم و بگو که این‌قدر خودم را اذیت نکنم.

من فقط حرف تو را گوش می‌کنم. می‌دانی که؟

 غلامحسین ساعدی در نامه‌ای به بدری لنکرانی

ورق پاره های چشم



از تو فقط چشمهایت به یادم مانده است...


از من فقط شعرهایم یادت باشد.


چرا که    ساحل همه چشمهای تر است.

گرمی نفس های من

  

لاله گوش تو میداند 

چه عاشقانه هایی در وجودم موج میزند. 

لاله گوش تو گرمی نفسهای مرا میفهمد.

ورق پاره های وفا

فیلم " سینماپارادیزو "



"سالواتوره: وفاداری چیز بدیه،‌ وقتی وفادار می‌مونی همیشه تنهایی."


و این حکایت همه تنهایی ها و همه وفاداری هاست.

دل شکسته


دلشکسته ای بر لب بام سیگار میکشید


میخواست ته سیگارش را بیاندازد...


خودش را انداخت.!

تن تراش

 

 

اضافه های تنم را میتراشم 

تا 

همانند تو شوم.!

ای بی همتا...

<< 1 2 3 4 5 >>
bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4