X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

چرا؟

   اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم.

اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی‌شدم.

اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی‌شد.

گواراترین شراب ناب! 

حالا که دلتنگ تو ام

بگو

چرا هیچ کس برای من" تو" نمیشود؟

آزاد

 
  

من از آن روز که در بند توام        آزادم        

 

زندان خاک

 

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟

تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا

عندلیبم ! از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت

سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟

برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر

در فراق همنوایان از نوا افتاده ام 

 

                                              رهی معیری

مرا دریاب

  

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب  دریاب 

منم بی نام بی بام . مرا دریاب تا خواب 

مرا دریاب مستانه . مرا دریاب تا خانه  

مراقب باش تا بوسه . مرا دریاب بر شانه 

مرا دریاب من خوبم . هنوزم آب میکوبم  

هنوزم شعر می ریسم . هنوزم باد می روبم ! 

 

مرا دریاب در سرما . مرا دریاب تا فردا مرا دریاب تا رفتن . مرا دریاب تا اینجا 

مرا دریاب تا باور . مرا دریاب تا آخر  

مرا دریاب تا پارو . مرا دریاب تا بندر  

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب 

 منم بی نام . بی بام مرا دریاب تا خواب  

 مرا دریاب من خوبم . هنوزم آب میکوبم 

 هنوزم شعر می ریسم .  هنوزم باد می روبم !  

 

مرا دریاب در سرما . مرا دریاب تا فردا مرا دریاب تا رفتن . مرا دریاب تا اینجا  

مرا دریاب تا باور .مرا دریاب تا آخر مرا دریاب تا پارو . مرا دریاب تا بندر  

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب  

منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب  

 

   شهیار قنبری

جوراب شلوارى

 هنرى دابینز آدم خوبى بود، سربازى معرکه. اما پیچیدگى توى کارش نبود. طنز و کنایه به او نمى‏چسبید. خیلى از خصلت‏‌هایش به امریکا رفته‌بود. گنده و پر زور و خوش‌‏نیت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شکمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏کوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتیم حاضر بود.

اعتقاد راسخى به مزایاى سادگى و رو راست بودن و تلاش و کار داشت. دابینز هم مثل کشورش به سمت رؤیاپردازى گرایش داشت. حتى همین الان که بیست سال گذشته، او را مجسم مى‏کنم که جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى کمین راه مى‏افتاد. این هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بینى خود بمالد و نفس بکشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏کند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏کشید و مى‏خوابید. درست مثل بچه‏اى که زیر پتویى جادویى امن و آسوده مى‏خوابید. جوراب شلوارى بیش از هر چیزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏کرد. او را به عالمى دیگر مى‏برد، جایى که همه‌چیز ملایم و متعادل بود. جایى که شاید روزگارى نامزدش را مى‏برد که با هم زندگى کنند.

 دابینز هم مثل خیلى از ما توى ویتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقیقاً باور داشت که جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏کند. فکر مى‏کرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ی شبیخون مى‏شد و همه‌ی ما کلاهخود به سر مى‏گذاشتیم و جلیقه‌ی ضد گلوله مى‏پوشیدیم، هنرى دابینز مراسم آیینى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پیچید و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خیلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.

دابینز رویین‏تن هیچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت یک خمپاره‌ی خوشگل آمد کنار پایش که عمل نکرد. یک هفته بعد توى دشت باز وسط معرکه‌ی آتش‏بازى گیر افتاد. هیچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عمیق کشید و جادو کار خودش را کرد. همه‌ی گردان به او ایمان آوردند. آخر دروغ که به این گندگى نمى‏شد. اواخر اکتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلکى بود. دابینز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پایین کرد. بعد دست کرد توى جیبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد. گفت: «نه عزیز! بى‏خیال! هنوز دوستش دارم. جادو که از بین نمى‏رود». همگى خیالمان راحت شد.

                                                                             تیم اوبرایان   

                                                                        ترجمه: اسدالله امرایى

رویای شبانه

 

 ساوشکای من!

کاش میدانستم

دیشب سرت برشانه‌ی چه‌کسی بود.!

کدامین سرو بلند بالا

تا به سحر میهمان رویاهایت بود.

یا کدامین نفس! همنفس گرمی لبهایت بود.

کاش میدانستم کاش!

 

 

اوضاع همین طور بود

 

اوضاع همین طور بود، یا خواهد شد.

در دوردست انگار از افق می آمد، زمین که می چرخید تا سحر شود، انگار چکش می کوبیدند. خیال می کنی توی ساختمانی است، خیلی دور، ساختمانی که غریبه ها پر شده اند توی آن.

بعد نزدیک تر می شود، محله به محله، خیابان به خیابان . آن پایین توی خیابان، دوازده طبقه

زیر پنجره ات صدای آژیرمی آید. در اصل دو آژیر.

صداها به هم می پیچید، به شتاب در جهت مخالف: شمال جنوب. آشفته بازاری آشناست.

 آژیر آتش نشانی است ؟ آتش توی ساختمان ما؟

صدای کوبش مشت، بلندتر می شود و شدت آن زیادتر می شود. حالا دیگر جای شک نمی ماند:عن قریب است که دستگیره در را از جا بکنند . جلوی در آپارتمان تو هستند . صداهای مردانه. گام ها سنگین چکمه پوش. صدایی آمرانه وحشت را به جانت می ریزد.

- آهای کسی آنجا نیست؟ پلیس، در را باز کنید.  .  .

توی تخت خواب دراز کشیده ای ، خیال می کنی تخت خوابت است، راستش را بخواهی ، باور کردنی نیست. کف اتاق افتاده ای ،‌تخته های کف از لای قالی به پشتت فشار می آورد، انگار به کپل و پاشنه های ظریف برهنه ات فرو می رود. نصفه نیمه لباس به تن داری، خیلی سردت است. آنقدر سردت است که حس نمی کنی، پتوی پشمی تنگ به دورت پیچیده درست مثل قنداق بچه، اما پاهایت بیرون است .ساق پا ، قوزک، کف پا. کف پایت هم پیداست. چرا به اینجا آمده اید؟ گم شوید! کی پلیس خبر کرده! سعی می کنی بلند شوی اما نمی توانی، حتی نمی توانی خودت را از حالت تاقباز در بیاوری و روی آرنج تکیه بدهی . پاهایت انگار زیر تنت تاب برداشته، گویی از ارتفاع بلندی پرت شده باشی. بدنت وارفته است، فلج، انگار همه اعصاب، ماهیچه ها و مفاصلت آسیب جدی دیده است.

- این در را باز کنید، لطفا“!

صدایی دیگر، پیوسته تر : پلیس ! در را باز کنید!

صدای در را خیلی واضح می شنوی که به ضرب وا می رود و می شکند، بروید ! تنهایم بگذارید! شما چنین حقی ندارید!‌ با آنکه چشمت را بی حرکت به سقف دوخته ای که در سایه های بالای سرت محو و ناپیداست ، می توانی چهارچوب در را ببینی که کش می آید و تراشه های چوب به پرواز در می آید. غیر ممکن است ، چنین چیزی امکان ندارد، با این همه اتفاق می افتد، کجا می توانی قایم شوی؟ سینه خیز بروی زیر تخت، وقتی نمی توانی حرکت کنی ؟ سینه خیز بروی به طرف حمام که آن طرف اتاق است؟ پتوی نازک برای حفظ تو کافی نیست، چیزی شرم آور در نیم برهنگی ات هست، مرا تنها بگذار، لطفا“ برو، به شما نیازی نداریم!

شوهرت کجاست،‌چرا بیدار نشده ؟ آیا رفته است، آیا تو را تنها گذاشته و رفته، چند وقت است که به تنهایی منتظر مانده ای تا برگردد؟ سی سال است که ازدواج کرده ای و نمی توانی قیافه اش را به یاد بیاوری! اما کسی نمی فهمد!

پاسبان هیچ اهمیتی به اعتراض تو نمی دهد. توی آپارتمان همه جا پا می کوبند و چیزی

خرد می شود و کف اتاق می لرزد. رادیوی بی سیم صدایی مثل جیغ طوطی درمی آورد، نوری کور کننده روشن می شود. سعی می کنی خودت را لای پتو بپیچی ، ولم کن! چه طور جرات می کنی، هق هق گریه می کنی به التماس می افتی، نگاهم نکن ، برو کنار! توی آستانه اتاق خواب، چهره های غریبه، گوشت آلود مات، و گستاخ با چشم های وق زده نگاهت می کنند. یکی شان جوان است با عینک قاب سیمی براق که نور بالای سرش را باز می تاباند. نه، نه، نه نگاهم نکن!

ناامیدانه لای پتو قایم می شوی ، انگار چیزی به آن ماسیده، به موهای سرت می چسبد. آنقدر سردت است که نمی توانی تکان بخوری. پوستت به رنگ شیر پریده . ناخن هایت خونمرده که از تو به آلوی سیاه می ماند. خیلی خجالت دارد، خیلی عریانی،‌این غریبه های یونیفورم پوش چه حقی دارند که در آپارتمان تو را بشکنند و خلوتت را به هم بریزند، خلوت ازدواج سی ساله ات را. آهسته به سوی تو می آیند با شلوارهای بلند، کمربندهای چرمی براق، سگک های قلاب کمر، تپانچه های آماده. سه مرد یونیفورم پوش که برایت ناآشنا هستند طوری نگاهت می کنند که تا حالا ندیده ای . یکی شان سوتی می کشد و می گوید:

وای خدا!

یکی دیگر آب دهان خود را قورت می دهد.

-این دیگر چیست؟

یعنی سومی چهره در هم می کشد و با حال وهوایی حاکی از رضایت می گوید:

-هاه ! خودت که می دانی !

از پشت پنجره باران خورده آسمانی کبود و رنگ های نارنجی چیزی گندیده را روشن کرد.

به من دست نزیند، پتو را بلند نکنید، بروید، من خوبم، خودمم، همیشه خودم خواهم بود، فقط خوابیده ام و شما کابوس منید، جدای از من وجود ندارید،‌به من دست نزنید!
دوتاشان در نزدیکی چمباتمه زده اند، خیره نگاه می کنند. لحظه ای طولانی از سکوت. یکی دهان خود را با تیغه دستش پاک می کند، دیگری توی آن مزن هردم با صدای قاطع حرف می زند. دم چارچوب حمام با کاشی سفید، نور روی عینک جوان ترین پاسبان می رقصد. خنده ای است یا صاف کردن عصبی گلویش.

می گوید:اگر فکر می کنید آن بد است، نگاهی به اینجا بیندازید.

 

 

                                                                                        جویس کرول اوتس                                                                                                                                                           ترجمه: اسدالله امرایی                                                                      

 

   

           

                                     

                   

سرگذشت

 

 تردیدی نیست که افسونی غریب مرا در خود گرفته است.

چندین بار تصمیمات غلاظ و شداد گرفته و عهد استوار بسته‌ام

که دیگر تو را نبینم، ولی نمی‌توانم بر سر عهد و پیمان خود بمانم.

دیشب عهد کردم که دیگر تو را نبینم. ولی امروز صبح باز می‌بینم

 

که میل دارم تو را ببینم تا اگر می‌توانی، به قول خودت، موضوع را برایم

 

روشن کنی. گو اینکه می‌دانم چنین کاری محال است.

 

هر بهانه‌ای که بتوانی بتراشی را به خودم گفته ام... شاید هم نه...

 

شاید قدرت عذرانگیزی تو بیشتر از این‌ها باشد.  

 

بنابراین به محض دریافت این نامه پیش من بیا! اگر می‌توانی بهانه‌ای بتراش!

 

قول می دهم حرفت را باور کنم.

 

این سومین نامه ای است که می‌نویسم. دو نامه اول را سوزاندم...

 

خیلی دلم می‌خواهد این یکی را هم... امیدوارم عقلم را از دست ندهم...

 

بدون معطلی بیا.........

 

                                                

                                          "سرگذشت تام جونز"  هنری فیلدینگ

                                                      ترجمه: احمد کریمی

 

 

 

 

 

<< 1 2 3 4 5 >>
bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4