X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

خسته

 

خدایا!   

دختران نباید خاموش بمانند  

 

                             هنگامی که    مردان 

 

نومید و خسته پیر میشوند! 

 

                                                                   ا-بامداد

تو کجایی؟

بارها و بارها به یاد تو این شعر بامداد را خوانده ام  

و 

هر بار آستینم از اشک تر میشود... 

 

"تو کجایی؟

در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان
 

تو کجایی؟ 

من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:
کنارِ تو.  

تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاکِ این جهان 


تو کجایی؟ 

 من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام 

بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید
برای تو."

چرا؟

   اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم.

اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی‌شدم.

اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی‌شد.

گواراترین شراب ناب! 

حالا که دلتنگ تو ام

بگو

چرا هیچ کس برای من" تو" نمیشود؟

آزاد

 
  

من از آن روز که در بند توام        آزادم        

 

زندان خاک

 

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟

تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا

عندلیبم ! از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت

سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟

برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر

در فراق همنوایان از نوا افتاده ام 

 

                                              رهی معیری

مرا دریاب

  

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب  دریاب 

منم بی نام بی بام . مرا دریاب تا خواب 

مرا دریاب مستانه . مرا دریاب تا خانه  

مراقب باش تا بوسه . مرا دریاب بر شانه 

مرا دریاب من خوبم . هنوزم آب میکوبم  

هنوزم شعر می ریسم . هنوزم باد می روبم ! 

 

مرا دریاب در سرما . مرا دریاب تا فردا مرا دریاب تا رفتن . مرا دریاب تا اینجا 

مرا دریاب تا باور . مرا دریاب تا آخر  

مرا دریاب تا پارو . مرا دریاب تا بندر  

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب 

 منم بی نام . بی بام مرا دریاب تا خواب  

 مرا دریاب من خوبم . هنوزم آب میکوبم 

 هنوزم شعر می ریسم .  هنوزم باد می روبم !  

 

مرا دریاب در سرما . مرا دریاب تا فردا مرا دریاب تا رفتن . مرا دریاب تا اینجا  

مرا دریاب تا باور .مرا دریاب تا آخر مرا دریاب تا پارو . مرا دریاب تا بندر  

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب  

منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب  

 

   شهیار قنبری

جوراب شلوارى

 هنرى دابینز آدم خوبى بود، سربازى معرکه. اما پیچیدگى توى کارش نبود. طنز و کنایه به او نمى‏چسبید. خیلى از خصلت‏‌هایش به امریکا رفته‌بود. گنده و پر زور و خوش‌‏نیت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شکمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏کوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتیم حاضر بود.

اعتقاد راسخى به مزایاى سادگى و رو راست بودن و تلاش و کار داشت. دابینز هم مثل کشورش به سمت رؤیاپردازى گرایش داشت. حتى همین الان که بیست سال گذشته، او را مجسم مى‏کنم که جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى کمین راه مى‏افتاد. این هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بینى خود بمالد و نفس بکشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏کند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏کشید و مى‏خوابید. درست مثل بچه‏اى که زیر پتویى جادویى امن و آسوده مى‏خوابید. جوراب شلوارى بیش از هر چیزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏کرد. او را به عالمى دیگر مى‏برد، جایى که همه‌چیز ملایم و متعادل بود. جایى که شاید روزگارى نامزدش را مى‏برد که با هم زندگى کنند.

 دابینز هم مثل خیلى از ما توى ویتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقیقاً باور داشت که جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏کند. فکر مى‏کرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ی شبیخون مى‏شد و همه‌ی ما کلاهخود به سر مى‏گذاشتیم و جلیقه‌ی ضد گلوله مى‏پوشیدیم، هنرى دابینز مراسم آیینى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پیچید و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خیلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.

دابینز رویین‏تن هیچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت یک خمپاره‌ی خوشگل آمد کنار پایش که عمل نکرد. یک هفته بعد توى دشت باز وسط معرکه‌ی آتش‏بازى گیر افتاد. هیچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عمیق کشید و جادو کار خودش را کرد. همه‌ی گردان به او ایمان آوردند. آخر دروغ که به این گندگى نمى‏شد. اواخر اکتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلکى بود. دابینز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پایین کرد. بعد دست کرد توى جیبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد. گفت: «نه عزیز! بى‏خیال! هنوز دوستش دارم. جادو که از بین نمى‏رود». همگى خیالمان راحت شد.

                                                                             تیم اوبرایان   

                                                                        ترجمه: اسدالله امرایى

رویای شبانه

 

 ساوشکای من!

کاش میدانستم

دیشب سرت برشانه‌ی چه‌کسی بود.!

کدامین سرو بلند بالا

تا به سحر میهمان رویاهایت بود.

یا کدامین نفس! همنفس گرمی لبهایت بود.

کاش میدانستم کاش!

 

 

<< 1 2 3 4 5 6 >>
bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4