X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

اوضاع همین طور بود

 

اوضاع همین طور بود، یا خواهد شد.

در دوردست انگار از افق می آمد، زمین که می چرخید تا سحر شود، انگار چکش می کوبیدند. خیال می کنی توی ساختمانی است، خیلی دور، ساختمانی که غریبه ها پر شده اند توی آن.

بعد نزدیک تر می شود، محله به محله، خیابان به خیابان . آن پایین توی خیابان، دوازده طبقه

زیر پنجره ات صدای آژیرمی آید. در اصل دو آژیر.

صداها به هم می پیچید، به شتاب در جهت مخالف: شمال جنوب. آشفته بازاری آشناست.

 آژیر آتش نشانی است ؟ آتش توی ساختمان ما؟

صدای کوبش مشت، بلندتر می شود و شدت آن زیادتر می شود. حالا دیگر جای شک نمی ماند:عن قریب است که دستگیره در را از جا بکنند . جلوی در آپارتمان تو هستند . صداهای مردانه. گام ها سنگین چکمه پوش. صدایی آمرانه وحشت را به جانت می ریزد.

- آهای کسی آنجا نیست؟ پلیس، در را باز کنید.  .  .

توی تخت خواب دراز کشیده ای ، خیال می کنی تخت خوابت است، راستش را بخواهی ، باور کردنی نیست. کف اتاق افتاده ای ،‌تخته های کف از لای قالی به پشتت فشار می آورد، انگار به کپل و پاشنه های ظریف برهنه ات فرو می رود. نصفه نیمه لباس به تن داری، خیلی سردت است. آنقدر سردت است که حس نمی کنی، پتوی پشمی تنگ به دورت پیچیده درست مثل قنداق بچه، اما پاهایت بیرون است .ساق پا ، قوزک، کف پا. کف پایت هم پیداست. چرا به اینجا آمده اید؟ گم شوید! کی پلیس خبر کرده! سعی می کنی بلند شوی اما نمی توانی، حتی نمی توانی خودت را از حالت تاقباز در بیاوری و روی آرنج تکیه بدهی . پاهایت انگار زیر تنت تاب برداشته، گویی از ارتفاع بلندی پرت شده باشی. بدنت وارفته است، فلج، انگار همه اعصاب، ماهیچه ها و مفاصلت آسیب جدی دیده است.

- این در را باز کنید، لطفا“!

صدایی دیگر، پیوسته تر : پلیس ! در را باز کنید!

صدای در را خیلی واضح می شنوی که به ضرب وا می رود و می شکند، بروید ! تنهایم بگذارید! شما چنین حقی ندارید!‌ با آنکه چشمت را بی حرکت به سقف دوخته ای که در سایه های بالای سرت محو و ناپیداست ، می توانی چهارچوب در را ببینی که کش می آید و تراشه های چوب به پرواز در می آید. غیر ممکن است ، چنین چیزی امکان ندارد، با این همه اتفاق می افتد، کجا می توانی قایم شوی؟ سینه خیز بروی زیر تخت، وقتی نمی توانی حرکت کنی ؟ سینه خیز بروی به طرف حمام که آن طرف اتاق است؟ پتوی نازک برای حفظ تو کافی نیست، چیزی شرم آور در نیم برهنگی ات هست، مرا تنها بگذار، لطفا“ برو، به شما نیازی نداریم!

شوهرت کجاست،‌چرا بیدار نشده ؟ آیا رفته است، آیا تو را تنها گذاشته و رفته، چند وقت است که به تنهایی منتظر مانده ای تا برگردد؟ سی سال است که ازدواج کرده ای و نمی توانی قیافه اش را به یاد بیاوری! اما کسی نمی فهمد!

پاسبان هیچ اهمیتی به اعتراض تو نمی دهد. توی آپارتمان همه جا پا می کوبند و چیزی

خرد می شود و کف اتاق می لرزد. رادیوی بی سیم صدایی مثل جیغ طوطی درمی آورد، نوری کور کننده روشن می شود. سعی می کنی خودت را لای پتو بپیچی ، ولم کن! چه طور جرات می کنی، هق هق گریه می کنی به التماس می افتی، نگاهم نکن ، برو کنار! توی آستانه اتاق خواب، چهره های غریبه، گوشت آلود مات، و گستاخ با چشم های وق زده نگاهت می کنند. یکی شان جوان است با عینک قاب سیمی براق که نور بالای سرش را باز می تاباند. نه، نه، نه نگاهم نکن!

ناامیدانه لای پتو قایم می شوی ، انگار چیزی به آن ماسیده، به موهای سرت می چسبد. آنقدر سردت است که نمی توانی تکان بخوری. پوستت به رنگ شیر پریده . ناخن هایت خونمرده که از تو به آلوی سیاه می ماند. خیلی خجالت دارد، خیلی عریانی،‌این غریبه های یونیفورم پوش چه حقی دارند که در آپارتمان تو را بشکنند و خلوتت را به هم بریزند، خلوت ازدواج سی ساله ات را. آهسته به سوی تو می آیند با شلوارهای بلند، کمربندهای چرمی براق، سگک های قلاب کمر، تپانچه های آماده. سه مرد یونیفورم پوش که برایت ناآشنا هستند طوری نگاهت می کنند که تا حالا ندیده ای . یکی شان سوتی می کشد و می گوید:

وای خدا!

یکی دیگر آب دهان خود را قورت می دهد.

-این دیگر چیست؟

یعنی سومی چهره در هم می کشد و با حال وهوایی حاکی از رضایت می گوید:

-هاه ! خودت که می دانی !

از پشت پنجره باران خورده آسمانی کبود و رنگ های نارنجی چیزی گندیده را روشن کرد.

به من دست نزیند، پتو را بلند نکنید، بروید، من خوبم، خودمم، همیشه خودم خواهم بود، فقط خوابیده ام و شما کابوس منید، جدای از من وجود ندارید،‌به من دست نزنید!
دوتاشان در نزدیکی چمباتمه زده اند، خیره نگاه می کنند. لحظه ای طولانی از سکوت. یکی دهان خود را با تیغه دستش پاک می کند، دیگری توی آن مزن هردم با صدای قاطع حرف می زند. دم چارچوب حمام با کاشی سفید، نور روی عینک جوان ترین پاسبان می رقصد. خنده ای است یا صاف کردن عصبی گلویش.

می گوید:اگر فکر می کنید آن بد است، نگاهی به اینجا بیندازید.

 

 

                                                                                        جویس کرول اوتس                                                                                                                                                           ترجمه: اسدالله امرایی                                                                      

 

   

           

                                     

                   

سرگذشت

 

 تردیدی نیست که افسونی غریب مرا در خود گرفته است.

چندین بار تصمیمات غلاظ و شداد گرفته و عهد استوار بسته‌ام

که دیگر تو را نبینم، ولی نمی‌توانم بر سر عهد و پیمان خود بمانم.

دیشب عهد کردم که دیگر تو را نبینم. ولی امروز صبح باز می‌بینم

 

که میل دارم تو را ببینم تا اگر می‌توانی، به قول خودت، موضوع را برایم

 

روشن کنی. گو اینکه می‌دانم چنین کاری محال است.

 

هر بهانه‌ای که بتوانی بتراشی را به خودم گفته ام... شاید هم نه...

 

شاید قدرت عذرانگیزی تو بیشتر از این‌ها باشد.  

 

بنابراین به محض دریافت این نامه پیش من بیا! اگر می‌توانی بهانه‌ای بتراش!

 

قول می دهم حرفت را باور کنم.

 

این سومین نامه ای است که می‌نویسم. دو نامه اول را سوزاندم...

 

خیلی دلم می‌خواهد این یکی را هم... امیدوارم عقلم را از دست ندهم...

 

بدون معطلی بیا.........

 

                                                

                                          "سرگذشت تام جونز"  هنری فیلدینگ

                                                      ترجمه: احمد کریمی

 

 

 

 

 

حضرت عشق

 

      

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است .

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است .

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است.

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است .

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است .

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است.

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ... 

                                                                      "سعید بیابانکی"

داستان لیلی

 

 خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود

در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد،

عاشق می شود.لیلی نام تمام دختران ایران زمین است،

نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد،
گل داد،

سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند،انار ترک برداشت.

خون انارروی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را خورد.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من،

ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالیست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های

ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک

لحظه ای خدا  گفت: لیلی زندگی است،

زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی

تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به

راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد،

مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را،

چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،

هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند،

مردم زیر سایه یدرخت لیلی بالیدند.لیلی هنوز هم چشم به

راه است چرا که درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است،

زیرا که درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار

لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ به مردن

لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست،

لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست،

لیلی زندگی است.لیلی! زندگی کن!
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام ...  

 

                                                                            عرفان نظر آهاری

بی خوابی

 

  مـــــــــرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد.غلــــــت

 می زنــــد، ملحفه ها را می اندازد،سیگاری روشن می کــــــند،

 کمی مطالعه می کنــد، دوباره چراغ را خاموش می کـــند،اما باز

 نمی تواند بخوابد .ساعت ســـــــه صبح بلند می شود.در خانه ی

 دوست و همسایه اش را می زند و پیـــش او درد دل می کند و به

 او میگوید که خوابش نمی برد .از او راهنمـــــــــایی میـــخواهــــد.

 دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خســــــــته شود.

 بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش

 کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بـــــلند

 می شود ، این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول

 حرفهایی می زند و مرد بازهم نمیتواند بخوابد. ساعت شش صبح

 تفنگ را پر می کند و مغز خود را می پکاند.مرد مرده است. اما هنوز

 خوابش نمی برد.

 بی خوابی خیلی بد پیله است.

                                                                          

                              ویرخیلیو پینی یرا

                              ترجمه اسدالله امرایی

 

 

 

 

مانیفستهای پوچی

 

 نمیدانم! چگونه خود را از دست لاشه گریزانم 

  نجات دهم.

 

رنگ تنهایی به خود گرفته ام    و  اتاقم   تنها من و

  سایه ام را به خود جای میدهد.

 

بعضی وقتها صدای نفسهای خسته ام    و   بهم  خوردن

  اوراق  کتابی و تیک تاک عقربه ساعتم ؛    با دود ته سیگاری

  می آمیزد.

 

هرشب سایه ام خفه ام میکند و    باد   کتاب کهنه مرا مرور میکند.

 

هرشب تیک تاک ساعتهای دیواری ،

 

تکه تکه ام میکند،تکه تکه ام میکند، تکه تکه ام میکند...

 

                                                               "مهدی زریان "  

 

 

 

شاهزاده غمگین

 

هملت: آیا دختری داری؟

 

یولونیوس: دارم.سرور من!

 

هملت: مگذار که در آفتاب راه برود. ادراک،برکت است. اما ...

 

نه آنچنان که دخترت به تصور آورد.

 

پرواز

 

پایم را که روی پدال گاز می فشارم؛ به هیچ چیز فکر

نمی کنم...

 

حالا که یادم آمده ، قید ترمز را زده ام.

 

تپش قلبم که زیاد شده است نمی شنوم...

 

حالا که یادم آمده ، هیجان زده نمی شوم.

 

به سرازیری که میرسم ، چیزی را نمی بینم...

 

حالا که یادم آمده ، خیلی دیر شده است...خیلی دیر!

 

 

 

 

<< 1 2 3 4 5 6 >>
bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4