X
تبلیغات
رایتل

یادداشتهای یک مالیخولیایی

حضرت عشق

 

      

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است .

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است .

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است.

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است .

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است .

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است.

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ... 

                                                                      "سعید بیابانکی"

داستان لیلی

 

 خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود

در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد،

عاشق می شود.لیلی نام تمام دختران ایران زمین است،

نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد،
گل داد،

سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند،انار ترک برداشت.

خون انارروی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را خورد.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من،

ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالیست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های

ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک

لحظه ای خدا  گفت: لیلی زندگی است،

زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی

تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به

راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد،

مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را،

چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،

هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند،

مردم زیر سایه یدرخت لیلی بالیدند.لیلی هنوز هم چشم به

راه است چرا که درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است،

زیرا که درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار

لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ به مردن

لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست،

لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست،

لیلی زندگی است.لیلی! زندگی کن!
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام ...  

 

                                                                            عرفان نظر آهاری

بی خوابی

 

  مـــــــــرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد.غلــــــت

 می زنــــد، ملحفه ها را می اندازد،سیگاری روشن می کــــــند،

 کمی مطالعه می کنــد، دوباره چراغ را خاموش می کـــند،اما باز

 نمی تواند بخوابد .ساعت ســـــــه صبح بلند می شود.در خانه ی

 دوست و همسایه اش را می زند و پیـــش او درد دل می کند و به

 او میگوید که خوابش نمی برد .از او راهنمـــــــــایی میـــخواهــــد.

 دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خســــــــته شود.

 بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش

 کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بـــــلند

 می شود ، این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول

 حرفهایی می زند و مرد بازهم نمیتواند بخوابد. ساعت شش صبح

 تفنگ را پر می کند و مغز خود را می پکاند.مرد مرده است. اما هنوز

 خوابش نمی برد.

 بی خوابی خیلی بد پیله است.

                                                                          

                              ویرخیلیو پینی یرا

                              ترجمه اسدالله امرایی

 

 

 

 

مانیفستهای پوچی

 

 نمیدانم! چگونه خود را از دست لاشه گریزانم 

  نجات دهم.

 

رنگ تنهایی به خود گرفته ام    و  اتاقم   تنها من و

  سایه ام را به خود جای میدهد.

 

بعضی وقتها صدای نفسهای خسته ام    و   بهم  خوردن

  اوراق  کتابی و تیک تاک عقربه ساعتم ؛    با دود ته سیگاری

  می آمیزد.

 

هرشب سایه ام خفه ام میکند و    باد   کتاب کهنه مرا مرور میکند.

 

هرشب تیک تاک ساعتهای دیواری ،

 

تکه تکه ام میکند،تکه تکه ام میکند، تکه تکه ام میکند...

 

                                                               "مهدی زریان "  

 

 

 

شاهزاده غمگین

 

هملت: آیا دختری داری؟

 

یولونیوس: دارم.سرور من!

 

هملت: مگذار که در آفتاب راه برود. ادراک،برکت است. اما ...

 

نه آنچنان که دخترت به تصور آورد.

 

پرواز

 

پایم را که روی پدال گاز می فشارم؛ به هیچ چیز فکر

نمی کنم...

 

حالا که یادم آمده ، قید ترمز را زده ام.

 

تپش قلبم که زیاد شده است نمی شنوم...

 

حالا که یادم آمده ، هیجان زده نمی شوم.

 

به سرازیری که میرسم ، چیزی را نمی بینم...

 

حالا که یادم آمده ، خیلی دیر شده است...خیلی دیر!

 

 

 

 

درد آزادی

 

ای آفریدگار!
با من بگو که زیر رواق بلند تو
آیا کسی هنوز یک سینه آفتاب
و یا یک ستاره دل
در خود سراغ دارد ؟
با من بگو که این شب تسخیر ناپذیر
آیا چراغ دارد ؟
آیا هنوز رأفت درخود گریستن
با کس مانده است ؟
با من بگو که چیزی جز درد مانده است ؟
با من بگو که گوی بلورین چرخ تو
آیا به قدر مردمک چشم های ما با گریه آشناست؟

زنده یاد پروانه فروهر

دلم از مرگ بیزار است

فرصتی      ای مرگ    تا برای آخرین بار    بربتم  را بردارم  و در این   کوچه های مرده       بنوازم   و بخوانم به شور !...

منوچهر آتشی هم رفت........

 

<< 1 2 3 4 5
bgsound src="http://naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/TAVALOD.MID" loop="-4